شاهکار من یا شازده کوچولو ؟؟؟ - دل نوشته های یک پسر خوب
X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
شنبه 1 آبان‌ماه سال 1389

شاهکار من یا شازده کوچولو ؟؟؟

 روزهایی که رنگ میبازن مثل برگهای پائیزی 

آدمهایی که در خودشون میپیچن مثل کلاف سردرگم 

چهرههایی که وحشتناک از کنارت میگذرن 

حتی شب هم وحشت میکنه و دلهره داره  

باز خورشید طلوع کرد تا باز هم آدمها در کلاف خودشون بپیچند 

کسی رو میشناختم که آخر در کلاف سردرگمی خود گم شد 

خدا رو احساس میکنم در پس تاریکی

 

 

واقعا که ، اینم سوغات بود آوردی 

ما رو باش کلی نشسته بودیم تا سوغاتت رو نشون بدی 

اعصابم رو خورد کرد ، نمیدونم چرا اینطوری باهاش برخورد کردم  

کمی تنهاش گذاشتم تا شاید کمی آروم بشم از خونه زدم بیرون 

وقتی برگشتم یه فاجعه بزرگتر اتفاق افتاده بود ، تازه به عمق ماجرا پی بردم

تمام باغچه کچل شده بود ، حتما تقصیر سوغات شازده کوچولو بود

نمیدونم باید خوشحال میشدم یا ناراحت

شازده کوچولو زل زده بود بهم ، فقط زل زده بود   

شایدم تقصیر خودم بود که داستانشو براش خونده بودم 

آخه سوغات برام یه گوسفند آورده بود