شازده کوچولو و نقاشی - دل نوشته های یک پسر خوب
پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1389

شازده کوچولو و نقاشی

سلام دنیای کوچولوی من  

 

چرا فرار میکنی از آدما ، چرا اونا رو دوست نداری ، چرا گوشه گیری توی جمع  

 

به روزهایی فکر کن که قراره بیاد ، الان وقت خواب نیست ، بلند شو تو باید جواب بدی   

 

جواب همه چراهای زندگیمو ، میدونم  آدمها تقصیر دارن خیلی  

 

یه بار آدمی رو دیدم که داشت دیوارای دنیاش سیاه رنگ میکرد ، اونم دوست نداشت دنیاشو کسی ببینه 

 

خیلی سرده ، میدونم کسی نیست که گرمت کنه ، باید تحمل کرد باید بیخیال بود نباید به روی خودت بیاری که سردته  

 

اون شبی که در آغوش گرفتمت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ، احساس آرامش رو توی چشمات خوندم  

 

باشه ، یه بار دیگه گرمت میکنم ، چون دوستت دارم و بهت وابسته هستم  

 

فقط به روی خودت نیار  

 

 

 

بازم شازده کوچولو یکی دیگه از اون نقاشیهاشو برام کشید 

 

آخه نقاشی رو بهش یاد دادم ، دستش داره راه میوفته    

 

خیلی قشنگ بود ، پائیز رو کشیده بود 

 

ولی یه اشکالی داشت نقاشیش ، اره تقصیر من بود 

 

تقصیر من بود  که بهش یاد نداده بودم

 

بهش نگفته بودم برگهای پائیزی زرد هستش نه سبز