شازده کوچولوی سردرگم - دل نوشته های یک پسر خوب
جمعه 21 آبان‌ماه سال 1389

شازده کوچولوی سردرگم

درگیریهای ذهن پوچ ، کلاف سر درگم رویاهایم را گسست 

 

شاید باید شکسته میشد در قلبم عشق تو ، تا در افق رویاهایم با تو رو در رو شوم   

 

زود باورم شد که تو هستی و چه دیر رسیدم به باورهای نجس روحت     

 

افکار پلیدی که میخورد روح و روانم را ، برای ذهن ناخودآگاه زندگیم متاسفم   

 

دیری نپایید که عشق تبدیل به وحشت از افکارم گردید ، عشقی که باید هر شب در جوی آب شستشو دهم    

 

در رویاهایم دیر به واقعیت رسیدم ، واقعیتی تلخ تر از مرگ 

 

آدمهای زشتی که هر روز در رویاهایم قدم میزنند و به افکارم میخندند 

 

دیر باورم شد ، دیر 

 

که تنهایم   

 

 

 

شازده کوچولو هم مثل من بیحال و حوصله بود امروز  

   

زیاد صحبت نکرد فقط در خودش بود ، شاید هم مثل من در افکارش گم بود  

 

نمیدونم ، امروز هم زیاد بهش گیر ندادم