شازده کوچولو و بیداری من - دل نوشته های یک پسر خوب
جمعه 14 آبان‌ماه سال 1389

شازده کوچولو و بیداری من

سکوت یه حسیه برای شب ، چشام رو میبندم و صداش میکنم ، چه حس غریب و قشنگیه  

 

کیه که شبا بهش پناه میبره ، کیه که همدمش میشه ، کیه که براش ترانه میخونه و آهنگ میسازه 

 

آدمهای خسته از کار ، زندگی ، مرگ تدریجی سکوت برایشون معنی نداره 

 

شبایی که همدم سکوتن و منم همدم تاریکی 

 

چشمهایی که براه موندن و سکوتی از شب رو نظاره میکنن ، چه واژه دردناکیه وقتی با غربت هم آغوش میشن 

 

برای رسیدن شب لحظه شماری میکنم هر روز تا همدمم رو همراهی کنه ، شب

 

و به نظاره میشینم هم آغوشی شب با سکوت رو تا سحر برای لذت بردن از تنهایی باورهایم 

 

چه عاشقانه در هم میپیچند تا صبح ، عشق اینجاست ، صفا اینجاست ، باور اینجاست 

 

من هم میروم تا صبح با همدم تاریکم در بستر خواب 

 

تو مرا دریاب  

 

 

 

الان که دارم این مطلب رو مینویسم شازده کوچولو آروم و غریبانه به خواب رفته 

  

با تمام پاکی و معصومیتش اونم داره هم آغوشی میکنه ، شایدم نه ... 

 

اونم یه وقتهایی تا صبح با من بیدار میمونه 

 

شاید فقط اونه که میفهمه من چی میگم

 

واسه همینه که قول داده تنهام نزاره

شاید  ......